داستان خر ما از کرگی دم نداشت
صفحه: [1]
  چاپ صفحه  
 
نويسنده موضوع: داستان خر ما از کرگی دم نداشت  (دفعات بازدید: 188 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
arshia
training team
****

امتياز: 0
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 152



ديدن مشخصات نمايش تاپيك هاي شروع شده توسط اين كاربر.
« : 30 شهريور 1388,ساعت 15:17:57 »

شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده، مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد(زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده!"

مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه يي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!

مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!

مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه "دخيلم! ". مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.

نخست از يهودي پرسيد.
گفت: اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم.
قاضي گفت: دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!
و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!

جوانِ پدر مرده را پيش خواند.
گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده ام.
قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!
و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد!

چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!

مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.
قاضي آواز داد: هي ! بايست كه اكنون نوبت توست!
صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد: مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا ازكره گي دُم نبوده است.

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

روزبه حدادپور, emitis

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند
خارج شده است

خدایا اوکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت در تنهاترین تنهاییش تنهایش مگذار
صفحه: [1]
  چاپ صفحه  
 
پرش به :  

تاپيک هاي مشابه
عنوان نويسنده پاسخ ها مشاهده آخرين ارسال
حكايت جواني كه ساعت نداشت طنز negin 0 218 آخرين ارسال 30 آذر 1386,ساعت 16:02:30
توسط negin
داستان طنز سيندرلا طنز javid 0 910 آخرين ارسال 21 بهمن 1386,ساعت 01:13:36
توسط javid
داستان احساس ها داستان های پند آموز javid 0 643 آخرين ارسال 17 فروردين 1387,ساعت 02:09:51
توسط javid
زیبا ترین داستان داستان های پند آموز mehdi 4 952 آخرين ارسال 28 شهريور 1387,ساعت 14:27:30
توسط electron
داستان یک عشق واقعی عشق rezxa 0 269 آخرين ارسال 07 بهمن 1387,ساعت 18:13:11
توسط rezxa

تبادل لینک : گروه دردسترس با تمامی سایت ها و وبلاگ های فعال تبادل لینک می کند
انجمن جامع دردسترس | دانلود فیلم با لینک مستقیم | وب سایت اساتید ودانشجویان کامپیوتر ایران | انجمن گفتگوی سل تی تی | شبکه کامپیوتر ایران | p30p30
پاسخ تبيان | گروه ثقلين يزد | مرکز خدمات موسیقی دلفان آتش| دانلود کتاب الکترونیکی | نیوز پرس

توجه: اگر در صفحه اي كه مي بنيد هيچ آيتم گرافيكي نمايش داده نشده است عبارت ‏‏‏‏‏ ?وپ يا ?وپ2 را از انتهاي آدرس اين صفحه در نوار آدرس حذف نماييد
if this page have not any graphic ; please delete ?wap or ?wap2 from page's url in address bar